«گاهی آدم گول پاپیون را می خورد!»

منبع تصویر، no credit
این بار رانندۀ تاکسی تلفنی یک جوان سی، سی و پنج سالۀ پاکستانی بود، با کت و شلوار رسمی، خاکستری سیر با راه راه قرمز، پیراهن سفید و، شاید باور نکنید، یک پاپیون قرمز با خالهای سفید.
تا حالا شاید از ده، پانزده رانندۀ پاکستانی اردو زبان پرسیده بودم که شاعر بزرگشان «نون. میم. راشد»، پدر شعر نو اردو، را می شناسند یا نه؟ فقط یکیشان که تصادفاً خودش شاعر است و غزل می سازد، گفت: «می شناسمش. چند تایی شعر ازش خوانده ام. شعر آزاد می گوید. عروض و قافیه را دور انداخته است. حرفهایش هم معمّایی است. مثل غربیها فلسفه می بافد!»
درست مثل این بود که از غزلسرای مرحوم، «عبّاس فرات»، مُصنّف دفاتر ثمرات، رشحات، نغمات، قطرات، لمعات، و نفخات، دربارۀ شعر نیما یوشیج، یا سهراب سپهری پرسیده باشم.
«نون. میم. راشد» که شیفتۀ زبان و شعر فارسی بود، در سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۵۴، در تهران اقامت داشت، با خیلی از شاعرهای معاصر معاشرت می کرد و یک کار مهمّش در این دوره ترجمۀ شعرهایی از بیست و یک شاعر ایرانی بود، از نیما یوشیج گرفته تا احمد رضا احمدی، که ده سالی بعد از مرگش در کتابی با عنوان «جدید فارسی شاعری» در لاهور منتشر شد.

منبع تصویر، no credit
بله، این جوان سی، سی و پنج سالۀ پاکستانی پاپیون زده که می گفت در دانشگاه «اسلام آباد» لیسانس معماری گرفته است، «نون. میم. راشد» را که اصلاً نمی شناخت، پیشکشش، «صائب»ها و «رهی معیِریها» ی خودشان را هم نمی شناخت، و آب پاکی را هم با این سخن گرانبها تر از دُرّ یتیم روی دستم ریخت که: «من اصلاً اهل شعر نیستم!» و خوب، درست می گفت، شعر که نان و آب نیست که آدم بدون آن نتواند زندگی بکند!
ذهن پُر توقّع و در عین حال بیچارۀ من تلخی چسبناک این دلخوری را فراموش نکرده بود تا دیروز که بعد از چند ماه رفتم سلمانی. این بار بخت یاری کرد و نوبتم افتاد به همان خانم سی، سی و پنج سالۀ اهل سوریه که انگلیسی را خیلی بهتر از من حرف می زند و معقول هم حرف می زند و فقط محض رعایت اصول کاسبی هم حرف نمی زند، و مهمّتر از همه اینکه سرم را درست همان طور که دلم می خواهد، اصلاح می کند.
حالم را پرسید. گفتم: «پیری جسم خیلی اذیتم می کند، امّا نمی گذارم خوار و ذلیلم بکند. برای من جسم کوزه است و روح شراب، تا کوزه نشکسته است، شراب شراب است و کهنه ترش گیرا تر!»
خنده اش گرفت، امّا نه خنده ای که آدم را دلخور بکند. صبر کردم ببینم چی به خنده اش انداخته است. با صدایی شاد و روشن گفت: «این حرف شما مرا به یاد یک شعر هموطنم ابوالعلاء معرّی انداخت.»

منبع تصویر، no credit
با صدایی شاد و روشن گفتم: «می شناسمش! در زمان خودش بزرگترین شاعر و روشنفکر ترین مرد دنیا بود و هنوز هم بعد از هزار سال شعر و فکرش کهنه نشده است.»
آن شعر ابوالعلاء که با حرف من به یاد خانم سلمانی آمده بود، این است:
«این جسم که در زندگی به تو شکل می دهد، ظرف توست، مگذار تو را بفریبد، ای روح من! جامی که عسل را در خود نگاه می دارد، ارزان است، امّا محتوایش آن را گرانبها می کند!»
آنوقت با هم دربارۀ «رسالة الغفران» و «لزومیات» ابوالعلاء حرف زدیم و من از«عمر خیام» گفتم که هفتاد و پنج سال بعد از ابوالعلاء به دنیا آمده بود! و خلاصه شیرینی عسل این خانم سلمانی سوریه ای تلخی حرف آن رانندۀ پاکستانی را در ذهنم خنثی کرد تا باشد دیگر گول پاپیون را نخورم!































