خاطرات تلخ جنگ داخلی و میوههای شیرین "باغ فردوس"

منبع تصویر، BBC World Service
هفده سال از پایان جنگ داخلی و امضای سازشنامه صلح در تاجیکستان گذشت. اما خاطر تلخ جنگ هنوز از اذهان عمومی، بویژه کسانی که فرزندان و پیوندان خود را از دست دادند، سترده نشده است.
بر اساس اطلاع منابع مختلف، در جنگ داخلی پنجساله تاجیکستان که از سال 1992 تا 1997 ادامه داشت، از 100 تا 157 هزار نفر کُشته و صدها هزار نفر دیگر آواره شدند.
بعد از پایان جنگ بسیاری از آوارهها به منزل خود برگشتند، زخمیها سلامت خود را بازیافتند، خانههای سوخته و خراب دوباره آباد شدند، ولی آنهایی که نزدیکان خود را از دست دادند، همچنان زجر این را میکشند که برای همیشه از دیدار آنها محرومند. داستانهای زیر را ناصرجان مأمورزاده، روزنامهنگار محلی، جمعآوری و با ما قسمت کرده است:
محمد مصطفی قول اف، ساکن ناحیه جلیکول:
"در خانواده نوبنیاد رحمتالله و عزیزای طفل نخستین به دنیا آمد. تولید کودک عالم زندگی آنها را شیرین و رنگین نمود. به طفل شیرین خود شرحالدین نام گذاشته، آرزو میکردند که جگربندشان صحت و سلامت به کمال رسد. اما حال دوران دائما یکسان نمیمانده است. روزی در آسمان کشور ما ابر سیاه پیدا شد. جنگهای کوچگی به جنگ داخلی تبدیل و زندگی مردم تباه شد. این حالت قلب پرآرزو آنها را نیز غمگین نمود.
رحمتالله در کنار شهر مغازه ابزار ماشین داشت. خبرهای غارت و آتشزنی فروشگاهها را شنیده، قرارش را از دست داد. صبح همان روز نحس با نیت مغازه را دیدن از خانه برآمد. روز بیگاه شد، ولی از او درک نشد. شب رسید، روز نو درآمد، خبری از برگشنش به خانه نبود. از انتظاری کوک چشمان زنش کند... جسد رحمتالله جوانمرگ را از نزدیکی مغازه، از داخل واگن کهنه یافتند.
مرگ شوهر برای عزیزای مصیبتی کلان بود. در تنهایی روزهای سنگین را از سر میگذراند و به جنگجویان و سیاهکاران نفرت میخواند. همین بود که او به خانه پدری (واقع در ناحیه شهرتوس) برگشت. در این جا نیز وضع ناآرام بود و او را روزهای سیاه دامنگیر شد. برادرش ذاکرجان ماه دسامبر سال 1992 خدمت سربازی را در روسیه انجام داده، به وطن برگشت، ولی تا خانه نرسید. سلاحبدستان در ایستگاه گلبهار ناحیه شهرتوس او را گرفته و برای لباس نظامی روسیه اش به قتل رساندند.
قتل برادر ضربه نوبتی به سر عزیزای بود. غم و درد و مصیبت و مرگ نزدیکان از خود خبر داد و او بیمار بستری شد. عزیزای نخواست که به خانواده پدرش سرباری شده، روزگار ناهموار آنها را مشکلتر سازد. به همین سبب به خانه خواهرش بیبی خال، همسر من، به ناحیه جلیکول آمد. شرحالدین نیز در حلقه فرزندان ما آرامی و آسایش یافت...
پس از سالها مصیبت به کشور ما صلح و وحدت آمد. زندگی جریان تازه گرفت. اما عزیزای همانا تنهای و غمگین بود، غم و درد و مصیبت خود را نتوانست تحمل کند. روزی سر به بالین خواب نهاد و دیگر چشم نکُشاد...
من و زوجهام بیبیخال شرحالدین 7 ساله را به فرزندی خواندیم. فرزندان را به خودی و بیگانه جدا نکردیم، همه برابرحقوق بودند. روزی به فرزندان شیرینی آورده، تقسیم کردم و خود از در بیرون شدم. به گمان این که بین کودکان برای شیرینی جنجال نشود، با احتیاط از راغ در نظر کردم. کودکان از یکدیگر پنهانی شیرینی خود را با برادرخواندشان قسمت میکردند. من و بیبیخال از دیدن وحدت کودکان، مهربانی و خیرخواهی فرزندان به هیجان آمده، اشک ریختیم...
شرحالدین حالا 22 ساله شده و دانشجویی سال پنجم دانشگاه پولیتکنیک تاجیکستان است. چندی پیش جشن عروسیش را برپا کردیم. با همین، آرزوی دیرینه مادرش عزیزای (روحش شاد باد) که میخواست طلوع خورشید بخت فرزندش را بیند، عملی شد."
شرافت حسین اوا، آموزگار باتجربه از شهرتوس:
"11 نوامبر سال 1992 بود. برای مهمانان، آنهایی که از قُرغانتپه و وخش فرار کرده، به خانه ما آمده بودند، در تنور نان میپوختم. از کوچه شور و مغل همسایه زنها به هوا برخاست. آوازه شروع جنگ دررسید. "به ناحیه تنکها آمدند، همه را تیرباران میکنند"، - ندا کردند زنان ده.

منبع تصویر، BBC World Service
همه در تکاپو افتادند. تمام ده ترک منزل کردند. ما نیز به خاطر تأمین امنیت فرزندان آنها را گرفته، به شینزار نزد مرز رفتیم. اما پدرشوهرم، که مرد 94 ساله، کهنه سرباز جنگ جهانی دوم بود، با ما نرفت. "تمام عمر به مردم خدمت کردم، فکر نمی کنم که مرا کُشند؟" گفت. به خانه دوستش، معلم شناخته سلیم اکرم اف به سوخوز "تاجیکستان" رفت و پس از چندی خبر رسید، که مویسفیدان را گروهی از نقاب پوشان با خود بردهاند. تا حال از آنها درکی نیست و مرقدشان را هم نمیدانیم که کجاست.
از سرحد، جایی که موقتا پناه برده بودیم، جوانمردان برای گرفتن غذا پنهانی به دهی که حدودن 20 کیلومتر دورتر بود، برمیگشتند، اما هر روز چند نفر از آنها بینشان میشدند. کسی از سرنویشت آنها خط و خبری نداشت. چند روز پس خبر آمد، که خانه هایمان را غارت کرده و آتش زدهاند. زمین کشتمان هم ولنگار و تاراج شده است. آن لحظهها از زندگی بسیار ناامید شده بودم. هرچند نفری از ما و پیوندان و هم دهگان به هیچ کدام سنگر جنگ همراه نبودیم، هر گونه تهدیدها میشد که این جا زنده نخواهیم ماند.
با عذاب بسیار به آن سوی رود آمو گذشتیم. وقتی به زورق نشسته، جلای وطن میکردم، نشسته نمیتوانستم. در دستم طفل شیرخوار راست ایستاده بودم و چشمانم به سوی وطن بود، وطنی که به قصد افغانستان لحظه به لحظه از آن دور میشدم. دلم ته میرفت که اکنون من و کودکان من بیوطن شدیم. برادرم که 6 دختر داشت، اندرون رودخانه غرق شد و فرزندانش بیپدر ماندند.
افغانها ما را خوب پیشواز گرفتند. با سبد نان به سوی زورق مهاجران میشتافتند، تا به دست کودکان گرسنه نان دهند. آن جا کودک یکسالهام شهناز مبتلا به بیماری شدیدی گردید. حرارتش بلند شد، گل برآورد. دکتر نبود که سروقت طبابتش کنیم. از بس که در شرایط ناخوبی عمر به سر میبردیم و کار بامزد نداشتیم، مبلغی هم برای معالجه نیافتیم. از فشار قلب برای شهناز جگربندم شعری هم نوشتم:
شهناز من، گلباز من، ای کودک خوشناز من، ای طفلک بیخانهام، بیگنه گهوارهام...
(اشک از چشمانش جاری میشود) بسیار عاجز و دلشکسته بودم، وقتی که دختر بیمارم روی دستانم جان سپرد... هر روز و هر ساعت امیدوار بودم که به تاجیکستان عزیز، به نزد اقربای پهن و پریشانمان برگردیم. اما ایام پناهندگی و بیخانمانی طول میکشید و دلم را درد میداد. سه سال فقط به خون دل و به آب چشم در ملک بیگانه زندگی کردیم. نه آب و نه غذای ملک غریبی مزه نداشت، حتی گشنیز و ریحان آن کشور در نظرم بوی خوش نمیکرد. درد جانسوز بیوطنی را با شعر مرهم میبخشیدم:
هر کسی ما را غریب کردست، غریبگورش کند، بیوطن، بیخانمان، چون زنددرگورش کند. هرکه ما را کرده است مهتاج خاک مردمان، از برادر بینصیب، از دوستان دورش کند...
ما در مزار شریف پناه میبردیم، اما شعرهای مرا گرفته، در رادیوی قندز میخواندند و هموطنان دیگری که در آن دشت بیفریاد میزیستند، با من همآوازی میکردند.
بیش از 60 هزار نفر به آن سوی مرز فرار کرده بودند. کودکان ما از تحصیل دور مانده بودند. کتابی نبود که مردم الفبا را آموزند، تا بیسواد نمانند. با کمک سازمانهای بینالمللی در چهار اردوگاه فراریان مکتبهای موسمی تشکیل شدند. من که سابقه بسیارساله آموزگاری داشتم، کار این تعلیمگاهها را هماهنگ میکردم و به شاگردان درس میگفتم. بیش از 200 کودک تاجیک در آن جا به تعلیم فرا گرفته شدند.
یادم هست که هیئتی از تاجیکستان برای ملاقات با پناهندگان تاجیک به افغانستان رفته بود. شکورجان ظهوراف را در آن هیئت خوب در یاد دارم. آنها مردم را دعوت میکردند که به وطن برگردند. وقتی در آن ملاقات به من سخن دادند، گفتم که
این خانه قشنگ است، ولی خانه من نیست، این خاک فریباست، ولی خاک وطن نیست.
سال 1995 شوهرم گفت که دیگر یک لحظه صبر غریبی ندارد. اگر میکُشندم، پس، میخواهم خونم در خاک وطنم بریزد. برگشتیم. خانههای سوخته، دارایهای ازدست رفته - همه این در برابر جان انسان ذرهای قیمت نداشته است. کمر همت بسته، یکجا با فرزندان و برادران برای بازسازی خانه و در، کشت زمین و تأمین روزگار آسوده تلاش کردیم...
قدر دیدار از جدایی شد عزیز، سیری پس از بینوایی شد عزیز. بس که خیلی تیرهشبها دیدهایم، از همین رو، روشنایی شد عزیز.
در حقیقت، تا وقتی خود ما درد غریبی نچشیدیم، به قدر وطن با تمام حقیقتش نمیرسیدیم. اگر یک لحظه از وطن جدا شدیم، با تمام وجود درک میکنیم که تا چه حد مهر و محبت آن در قلبمان مسکن گرفته... وقتی 27 ژوئن سال 1997 از رادیو در باره امضای سازشنامه صلح خبر دادند، بار اول در طول پنج سال اشک شادی ریختم. شکر کردم که خرد ازلی تاجیکان بالا گرفت و صلح و وحدت برپا شد. :
ای تاجیک سرگشته، بیا بر وطن خود، از هر کوه و هر پشته فرا بر چمن خود. خون شد جگرت در غم این یار و دیارت، خوناره به آن شسته، بیا بر وطن خود...
حالا در مکتب شماره یک ناحیه شهرتوس به نسل نورس درس میدهم. به شاگردان همیشه دوستی و رفاقت، تحملپذیری، خودشناسی، صلح آفری و فرهنگ بلند همزیستی را میآموزانم. با وجود پرکاری همراه با فرزندان یک مجتمَع کشاورزی به نام "باغ فردوس" تأسیس دادیم که دهها ساکن دیگر ناحیه هم در این جا کار میکنند. این باغ ثمره وحدت ملیست و آرزومندم که از میوههای شیرین این باغ همیشه در طوی و سور استفاده شوند و صلح و رضایت، برابری و برادری در تاجیکستان عزیز ما مثل این باغ همیشه سبز و سیرحاصل و شکوفان و استوار باشد."
بابای خال محمد فیض اف، 82-ساله، ناحیه وخش:
"سه گل پسرم - گل میرزا، خال میرزا، بازاربای، برادر رحمتیام غلام نیز سه پسر - وطن، کوگن و دوران را از دست دادیم. سلاحبدستان آنها را بیرحمانه و وحشیانه به قتل رساندند. این مصیبت را به چیزی جبران کرده نمیشود. یاد آن روزهای سیاه جراحت کهنه را رو میزناند. از این رو، صحبت در باره آن سالهای سخت و مدهش برایم مشکل است.

منبع تصویر، BBC World Service
من و زوجهام شمعی گل 58 سال باز همخانهایم. هشت فرزند (چهار پسر و چهار دختر) محصول ازدواج ماست، اما حالا تنها چهار دختر در حیاتاند و صاحب 24 نوه و سه ابیره هستیم. والدان من برای آبادانی و آبیاری وادی وخش به این موضع خشک و خالی آمدند. در خانواده یگانه و گوناگون ملت از همه گوشه و کنار کشور و بیرون از آن جمع آمده، توسط دوستی و تفاقی، میل و خواهش، نیت نیک، یکدیگر فهمی و وحدت همدیگری دشتهای سینهبریان را به گلستان تبدیل دادند. با هم خویش و تبار شدند، به یکدیگر دختر داده و از یکدیگر عروس آوردند.
در کارگاه نیز دوستی و یکدیگرفهمی حکم میراند. تاجیک و ازبک، روس و قزاق، قرقیز و تاتار، آلمانی و قفقازی همه از یک گریبان سر برآورده، بهر شکوفایی و رشد کشور کار میکردند. حتی کسی نمیپرسید که شغلت چیه و از کجایی، چه ملتی و از کدام قوم و قبیلهای... ولی این همه را جنگ داخلی به کام خود برد.
جنگ کارش را کرد. خانواده ما در همسایگی با مردم بومی غرمی و سغدی، بدخشی و ازبک، آلمانی و تاتار به سر میبردند. دوست و برادر بودیم، خویش و تبار شدیم. عروس ما مینا گل غرمی بود و دخترم را به مردم این منطقه شوهر دادم. از ازدواج آنها نوههای شیرین به دنیا آمدند.
مردم ما یک عادت خوبی داشتند که اگر به خانه همسایه مهمانی میآمد، دیگر همسایهها به خانه او با یک نان و یک کاسه ماست وارد میشدند. این عمل را هر گونه شرح میدهند. گویا این عمل مهر و وحدت همسایهها را قوی میگرداند. معنی دیگر آن است که شاید خانه مهماندار همان روز نانی ندارد پیش مهمان گذارد، نان و ماست از خانه همسایه آمده باشد، حاجت صاحبخانه را میبرارد...
جنگ داخلی مردم را پریشان کرد. همسایه ما نیز رو به گریز نهاد. کینجه نام داشت، از وادی غرم به این ملک آمده، دهقانی میکرد. اکثریت زیاد خانه پناهندگان را سلاحبدستان صاحب شدند. من نگذاشتم که خانه همسایه را نفری از خود کند. هرچند بارها مرا تهدید کُشتن کردند، ولی "روزی صاحب خانه برمیگردد" گویان خانه را از دست ندادم. دختران و عروسهای ما همهروزه حولی (حیاط) همسایه را جارو زده، آب میپاشیدند. خودم از گاو گوسفند و باغچه همسایه مراقبت میکردم.
...صلح شد، وضع به اعتدال آمد. پناهنده ها یک یک، گروه گروه به مکان زیست برگشتند. ولی از خانواده کینجه خبری نبود. ما راه آنها را میپاییدیم، تا این امانت را به صاحبش برگردانیم. روزی خانواده همسایه به ناحیه برگشت. از قتل فرزندان من و برادرم آگهی یافته، جرأت به خانه خود آمدن را نکردند. از بین چند مدت گذشت. کینجه باری شبانه به خانهاش آمد. حیاط و جهاز خانه، مال و حالش را بیزیان دریافت. شب را در بالاخانه روز کرد. هر صبح میدید که من داس در دست وارد حیاط میشدم، از باغچه علف درویده، پیش چهارپایان میکزاشتم. عروسانم آمده، حیاط را جارو می کردند و گاو را می جوشیدند.
آن سحر نیز چون عادت به خانه همسایه آمدم. سگ بیقرار شده، به پارس زنی درآمد. می خواست به بالای بام خانه برود. با نردبان بالای بام برآمدم. خس و خاشاک آن جا را پریشان دیده، حس کردم که صاحبخانه برگشته است. خاموشانه پایین شده، به خانهام رفتم. به زوجهام فرمودم که سوفه روی حیاط همسایه را به ترتیب آورده، دسترخوان گشایند و نان و ماست مهیا سازند. به خانه همسایه مهمان آمده است. بعد گستردن خان پرناز و نعمت، صدا برآوردم:
-کینجه بای، پایین شو، مرا انتظار کردی. بیا، امانتیت را قبول کن، تا خاطرجمع باشم. امروز تو در خانهات مهمان هستی. ...کینجه خود همان روز اهل خانوادهاش را آورد و دوستی ما ادامه دارد..."
بابای عبادالله حسن اف، ساکن ناحیه قُمسنگیر:
"خانه و زن و فرزندان خود را تنها مانده، عصا در دست شب و روز آسایشگاه "دوستی" را نگهبانی میکردم. هرچند این جا پاسبان داشت، اما فکر میکردم که او را گوش نمیکنند و عاقبت موضع با صد مشقت آبادکردهام خراب میگردد. عدهای بام نو، برخی فرش و روهایش را کندن خواستند. با زارب و ناله زیاد آنها را از رای شان میگرداندیم.

منبع تصویر، BBC World Service
یک نفرش حتی از بالای سرم 70 تیر خالی کرد. گفتم که "بچم (پسرم)، این جای را نمیگیری! پگاه پدر و مادرت آمده، خودشان را طبابت میکنند." پای نفر دیگرش را بوسه زدم. با همین عذابها علاجی کرده آسایشگاه را از تله و تاراج و ولانگار شدن کاملا رهانیدم، اما روزی به خانه برگشته بینم، همه جهاز روزگار بیش از 50 سالهام به یغما رفته است...
رئیس اتحادیه کارگری ناحیه قُمسنگیر بودم. آسایشگاه "دوستی" محض با جهد و تلاش ما قامت افراخته بود. چون در حدود ولایت جای طبابت و فراغت برای کهنه سربازان جنگ، زحمتکشان و پیرانسالان موجود نبود، تصمیم گرفتیم در باغ سرسبزی برای 120 جای آسایشگاه (استراحتگاه) بنیاد شود.
آب کوهی حدود ناحیه را برده، در مسکو آزمایش کردیم. یک مراتبه بردیم، باور نکرده، گفتند که این طور آب در تاجیکستان نیست. دوم مراتبه بردیم. خلاصه برآوردند که آن آب بهترین بوده، دارای خواص شفابخشی است. از بس که در ترکیب این آب ماده شیمیایی "برون" بسیار است، آن میتواند عصب را آرام کند. به سازمان و تشکلها رفته، با زاری و تولا از هر کدامش قدری پول گرفته، ساختمان آسایشگاه را شروع کردیم. همگی برای یک ستون گُلکاری آن با پول کهنه یک میلیون صرف شده بود. درختانش را خودم از تخم پروریدم. لای (گل) طبابتی را از ناحیه تیمورملیک آوردیم.
راههای اطراف آسایشگاه را تخت و موم فرش نموده، می خواستیم از آن استفاده کنیم که غم و غربتهای گوشناشنید شروع شد. شبها گریان فکر میکردیم که آیا صلح و صلاح میشود. اما خواست خداوند کریم را ببینید که در همان شب و روز در "قصر ارباب" شهر خجند اجلاسیه 16 وکیلان شورای عالی برگزار شد. این خبر را از رادیو شنیده، سیاهی از روی دلم دور شد و باور کردم که در وطنم صلح حکم فرما میگردد و شکر آفریدگار،که چنین هم شد...
حالا آسایشگاه "دوستی" موضع دوستداشته سیر و سیاحت برای مردم قُمسنگیر و جای بااعتماد طبابت برای مردم سالمند تمام ولایت ختلان محسوب میشود و هر نفر راضی از شرایط آن اول در حق بابای عبادالله دعای خیر میکند."
ابراهیم حلیم اف از ناحیه قبادیان:
"هر باری افغانها با استهزا از من میپرسیدند که "ابراهیم، کی به وطنت میری؟"، مثل خنجر به سینهام میخلید. من با خانوادهام سال 1992 بر اثر جنگ شهروندی به مزار شریف و هرات هجرت کردم و با امر تقدیر 16 سال آن جا ماندیم. طول این مدت من و همسر و فرزندانم خود را در افغانستان مقیمی و وطندار احساس نکردیم، احساس بیگانگی میکردیم."

منبع تصویر، BBC World Service
خانه آباد، دستورخوان پرناز و نعمت، خواجگی دهقانی پرمحصول، زمین حاصل خیز، حیوانات اهلی و روزگار تأمین و آسایشته. این همه را تا شش سال پیش نداشتیم. شانزده سال در افغانستان رنج غریبی کشیدیم و تنها در سال 2008 به وطن برگشتیم... آنجا در هرات مسکن گرفته بودیم. از وزارت امور مهاجرین افغانستان خیمهای داده بودند که با چهار فرزند آن جا سکونت داشتیم. از بس که تحصیلات عالی اقتصادی داشتم، در اداره گمرک هرات به کار پذیرفته بودند.
از من گاهی میپرسند که چرا رنج غریبی را 16 سال تحمل کردی، در حالی که جنگ شهروندی در تاجیکستان خیلی پیشتر از این تمام شد و امکان بازگشت به زادگاه خود فراهم بود. باید بگویم که ما اصلا نمیخواستیم پناهنده شویم. درد غریبی بسیار سخت است. در هر نفس به یاد وطن بودیم. در افغانستان ما عذاب بسیاری نداشتیم، اما دل به آن جا نبستیم. آن جا مردم قوم گرا هستند، بعضیشان جاهلند و مهاجران را اصلا چون هموطن قبول ندارند. چهار فرزند من در هرات زاده شدند، اما حتی آنها را میگفتند که بچه تاجیک است، بیگانه است. اما از بس که حمل و نقل در داخل افغانستان هم بیخطر نبود، هیچ امکان پیدا نمی کردیم که به وطن برگردیم...
باری از طریق رادیو به پیوندانم پیغامی فرستادم:
از این جا تا وطن یکروزه راه است، دو چشم مادر پیرم به راه است. پیام بر مادر پیرم رسانید، نگهدارم فقط پروردگار است.
خمار باغ و بوستان وطن، دیدار پیوندان و دوستان، بی تحصیل و کمسواد ماندن فرزندان، درد غریبی و بیگانه ستیزی برخی افراد در افغانستان و آرزوی آینده آزاد و آباد و روزگار آسایشته من و همسر و فرزندانم را برای بازگشت به زادگاه تحریک کرد. همدههها از بازگشت دیرانتظار ما بسیار خرسند شدند. به ما در بازسازی منزل خرابشدهامان کمک کردند. مدتی غذا و اشیای روزگارمان را تأمین میکردند، تا لذت صاحب وطن بودن را بچشیم.
با گذشت شش سال از زمان بازگشت زندگی دوباره را از صفر شروع کرده، توانستیم خانه و کاشانه بسازیم، در باغچه خانه کشاورزی کنیم و روزگارمان را به سامان رسانیم. ثبات در زندگی بسیار مهم است. در ملک غریبی ما این چیز را نداشتیم. اساس ثبات و آسایشتگی محض یکدیگرفهمی است که شکر، در کشور ما پابرجاست.
فرزندانم در ظرف 16 سال مهاجرت امکان تحصیل در افغانستان را نداشتند، بعد بازگشت به وطن به تعلیم در دبستانها فرا گرفته شدند. از درجه دانش آنها قانع هستم و میخواهم، که در آینده تحصیلشان را در مکتبهای عالی ادامه دهند و به خلق و وطن خدمت کنند. یکی از پسرانم به آموزشگاه فنی و حرفهای وارد شد، همزمان در کار خانواده دستیار من است."































